غياث الدين بن همام الدين الحسيني ( خواند امير )
243
تاريخ حبيب السير في أخبار افراد البشر ( فارسي )
غنچه سورى منفعل ماهچه لواى كشور گشايش ثالث ماه و مهر و غبار موكب گردون سايش ما من هفتم سپهر بيت خديو جهانبخت فرخلقا * معلى سرير مظفر لوا بفرق و قدم زيب تاج و سرير * ز دست و دلش بحر و كان در نصير و سلطان حسين همدران ايام كه پدرش وفات يافت باتفاق امرا و اركان دولت در دار الملك تبريز قدم بر مسند سلطنت نهاد و خواجه سلمان قصيدهء در غايت بلاغت در باب تهنيت جلوسش نظم كرد سه بيت از آن ثبت افتاد قصيده اى در پناه حيرت خورشيد پادشاهى * محكوم امر و نهيت از ماه تا بماهى هم ملك توست ايمن از صدمه تزلزل * هم دورتست فارق از وصمه تباهى از راى تست عالى رايات كامكارى * در شأن تست منزل آيات پادشاهى و سلطان حسين پرتو اهتمام بر انتظام امور مملكت انداخته مناصب امرا و اركان دولت را بدستور زمان پدر مقرر ساخت و در اوايل بهار سنه سبع و سبعين و سبعمائه رايت ظفر پيكر به قصد بيرام خواجه و قرا محمد تركمان برافراخت و بعضى از قلاع كه در تصرف ايشان بود فتح فرموده آخر الامر به صلح انجاميد و امراء تركمان برسم پيشكش هرساله بيست هزار گوسفند قبول نموده سلطان بازگرديد و در همين سال شاه شجاع بن امير محمد مظفر با لشگر ظفر اثر بصوب آذربايجان شتافت و سلطان حسين او را استقبال نموده بعد از وقوع قتال عنان بوادى انهزام تافت و شاه شجاع در تبريز چون چهار ماه بعيش و نشاط بگذرانيد خبر مخالفت شاه يحيى شنيده عازم شيراز گرديد لاجرم بار ديگر سلطان حسين از بغداد روى بتبريز نهاد و بر مسند سلطنت متمكن گشته ابواب عشرت و انبساط بر گشاد شهادت امير اسمعيل بن زكريا در بغداد در ايام سلطنت سلطان حسين بوقوع پيوست و بدان سبب شاهزاده شيخعلى بن سلطان اويس در عراق عرب بر مسند حكومت نشست و ميان برادران يكدو نوبت محاربه و مصالحه اتفاق افتاد و هنوز غبار نزاع ارتفاع داشت كه قتل سلطان حسين بر دست برادر ديگرش سلطان احمد دست داد و اين واقعه در شهر صفر سنهء اربع و ثمانين و سبعمائه در تبريز بوقوع انجاميد و سلطان حسين در عمارت دمشقيه مدفون گرديد . گفتار در بيان مخالفت زمرهء از امرا بسبب كمال اعتبار عادل آقا در بهار سنهء ثمان و سبعين و سبعمائه كه خسرو ثوابت و سيار از زمستان خانه حوت جهة اظهار عمل ببرج حمل انتقال كرد و جان نو در قالب عالم كهن دميده فضاى باغ و بوستان روى بخضرت و نضارت آورد سلطان حسين از تبريز به او جان شتافت و عادل آقا از سلطانيه باردوى همايون رفته كليات و جزئيات مهمات را از پيش خود گرفت طايفه از امرا مانند اسرائيل و عبد القادر و رحمن شاه درويش قاصد جان عادل گشته قاضى شيخعلى را كه به حكم پادشاه از آذربايجان بشام شتافته بود كه مدت العمر آنجا باشد بازآوردند و روزى با عادل آقا در سر ديوان آغاز گفت و شنيد نموده بر زبان گذرانيدند كه تا غايت منصب پيشوائى ما تعلق به تو